close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان مردی که کارگر حمام زنانه بود
loading...

ღஜ پـــــــرســــــتــــــارانஜღ

داستان مردی که کارگر حمام زنانه بودمردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این…

آخرین ارسال های انجمن
جواد شیخ زاده بازدید : 234 جمعه 12 ارديبهشت 1393 نظرات ()


داستان مردی که کارگر حمام زنانه بود


مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.


نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.”

همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.

آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده بود و باعث توبه نصوح شده بود. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.

آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
بــــــــه وب خــــودتون صــــــفـــا آوردین خوشحال میشیم اگه نظر بدین ...................................................................................... همیشه خاطره ای هست ک نفس آدم رو برای لحظاتی میگیره،از دل نوشته هام ساده نگذر،ب یاد داشته باش این "دل نوشته هارو" یک "دل "نوشته
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • آشنایی با روستای خلیل آباد اردبیل
  • پرستاری زابل91
  • دانشجويان فوریت های پزشكي 91اردبيل
  • فقط حنده
  • بهانه های دلتنگی
  • هک و مطالب کاربردی
  • اتاق عملی های 91-اردبیل
  • دانلودپا | مجله خبری تفریحی
  • اندروید طلایی
  • بدو تو خنده
  • دانلود بازی و نرم افزار اندروید
  • وبسایت مجید چت
  • پاتوق جوانان
  • شاید برای تو،شایدبرای دلم
  • شهر اس ام اس |عاشقانه ، خنده دار،جک
  • عکس های ایرانی
  • افشین مهری
  • دلنوشته های لیلا
  • دانلود موزیک ؛ جدیدترن جوکها
  • afshin.mehri
  • یک سبد خاطره
  • پرستاران 90 جیرفت
  • تنهای اول
  • کسب درامد از اینترنت
  • به روز ترین سایت موزیک
  • amindumanli
  • دانشجویان پرستاری 91 تبریز
  • پرستاران بهمن 91 تبریز
  • نیمباز
  • بزن لایکو
  • ویوا شاپ
  • پرستاری ورودی 91 یزد
  • به " all saints"پرستاران مقدس خوش آمدید
  • ☻☺به روز دانلود☻☺
  • ایستگاه پرستاری
  • ثبت نام تو سایت آپلود
  • آپلود
  • تا موفقیت
  • سه تفنگدار
  • lovelorn
  • پرستاران ورودی 91 زاهدان
  • پرستاری 91 یاسوج
  • دانشجویان پرستاری 89 دانشگاه آزاد اردبیل
  • Nurse 90
  • کلبه ما
  • چت روم پرستاران
  • سایت جامع پرستاری
  • بسیجی یعنی...
  • بدولاو
  • آسمان عشق منو تو
  • دوچرخه سواری کوهستان
  • ریحانه ی هستی
  • عشق بزرگ
  • دانشجویان پرستاری 90 کرمان
  • ژنتیک و میکروبیولوژی
  • پـــــــــــرستاران جوان
  • بسم ربّ الشهدا...
  • وبلاگ پرستاران
  • دفتر عشق
  • طنز و خنده
  • منجی (وبلاگ وحید جمالی)
  • love me
  • وبلاگ پرستاری مهر89 شيراز
  • دلتنگـــــــــــــــــــــــــــــی هایم
  • وبلاگ پرستاری و مامایی شهید بهشتی
  • بانک ملی
  • پـــــــــــرستاران جوان
  • ساعت مچی زنانه ck
  • ☼JusT L!ve 4 l0ve☼
  • ღ ❤ دلتنگ ماه ❤ ღ
  • آخرین مطالب ارسال شده
  • نظرسنجی
    نظر شما درباره مطالب وب چیست؟؟؟؟؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 247
  • کل نظرات : 38
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 103
  • آی پی امروز : 43
  • آی پی دیروز : 43
  • بازدید امروز : 1,700
  • باردید دیروز : 470
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 2,649
  • بازدید ماه : 2,826
  • بازدید سال : 2,826
  • بازدید کلی : 2,826
  • آخرین نظرات
  • mina - 1395/03/24
    سلام ممنون از مطالب مفید وعلمیتون من
  • دشتی - 1395/03/23
    موفق باشید
  • SUNLORD - 1395/01/17
    با سلاممن وبلاگي درست کردم و خاطرات ار
  • منصور حیدری - 1394/12/06
    با سلامجسارتا بایدعرض کنم که فرمول شما
  • DB - 1394/04/10
    خیلی متن جالب و خوبی بود. ممنون.
  • تنها شریکِ غم - 1394/03/01
    دادرس..چه کلمه قشنگیه...انرژی میده.ا
  • تنها شریکِ غم - 1394/03/01
    ههههههههه باریک الا چه دخترِ خوش اشتهایی
  • تنها شریک غم - 1394/02/09
    قالب جدید مبارکا باشههه خبراییه؟؟؟منم دع
  • صادق - 1394/02/03
    ماشالله داداش.چش نخوری
  • صادق - 1394/02/01
    ممنون اقای دکتر.عالی بوود